![]() |
![]() |
براستی که حسابگری ما آدمها برای برخی چیزهای کم ارزش وبی مقدار بسیار است.تابحال فکر کرده اید برای خرید یک مانتو بروز وشیک، یک جفت کفش آنچنانی ، خوردن یک غذای ساده و...چقدر به خودمان می پیچیم و هزار جور وسواس به خرج می دهیم.البته این امتیاز ما آدم هاست که دنبال بهترین ها هستیم وبیدلیل واز سر رفع تکلیف امورمان را دست کم نمی گیریم ولی برخی ها با همه وسواسی که در نوع بند کفششان به خرج میدهند نسبت به بعضی چیزهای مهم بیخیال شده راحت هزینه می کنند.همین عشق وداعیه دارانی که محبتشان را به دروغ بزک میکنند وبه همگان عرصه می دارند خریدارانی مثل من وشما به راحتی کالای جان وعمرو وقت ووجود خود را برای آنها هزینه می کنیم بی آنکه در قیمت وجنس ونوع علاقه ومحبت وعشقشان اندکی وسواس به خرج بدهیم.اصلا تنها کالایی که بی دلیل بدون تحقیق ودقت برایش هزینه میکنیم همین عشق ومحبت کذایی است که الی ماشاءالله فروشنده وافر دارد وچه بسیار خریدارانی که هزینه های هنگفت می کنند ونهایت چیزی جز خسارت وآه واندوه و...نصیبشان نمی شود ..کاش گاهی برا دوست داشتنمان، عاشق شدنمان ، دلدادگیمان،محبتمان و...دلیل وحجت میخواستیم.کاش برای شناخت کالایی که جنسش محبت وعشق است دنبال نشانه ومارک بودیم وکاش اندکی برای نگاه دیگران و اظهار دوستیشان وسواس به خرج میدادیم.این تنها معامله ایست که در آن هیچ حق پشیمانی نمیگذاریم واگر هم بگذاریم هیچگاه جبران خسارت ازدست دادن لحظه های که به امانت به ماسپرده شده نمی گردد.کاش یادمان می ماند که روزی خواهد آمد که برای اینهمه خسارت انگشت ندامت به دندان خواهیم فشرد وزبان حالمان این خواهد شد که:
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مجلس نرسیدیم
حکایت همچنان باقیست...
اگربخواهم ادامه حکایت عشق ما آدمیان ارزشمندو اسباب بازی کم قیمت را بگویم حاصلش غصه است وغصه است وغصه ...آری این قصه پر قصه هر روز وهرروز گاهی در پیاده رو یک خیابان گاه در بوتیک یک پاساژ گاه در کلاس دانشگاه وگاه در صف نانوایی محله وخلاصه گاه وبیگاه اتفاق می افتد .راستی برای حان وهمه آنچه خداوند برایمان به امانت گذاشته است چقدر سخت گیری می کنیم این کادو وجودمان را تابحال به چندین دوره گرد هوسباز تاراج گذاشته ایم.چند بار بزیر فشار نگاه خیانت بار دستان پلید دزدان ناجوانمرد دل ودین مچاله شده ایم و با همان دستان به زباله دان لجن بار گناه سپرده شده ایم.کاش یادمان بود کلام امیربیان که فرمودند تورا بهایی نیست واگر بهایی باشد بهای توبهشت است پس خود را به کمتر از بهشت مفروش.از این تجارت خدایی که بگذریم براستی برای کالای قیمتی وجودمان واین همه امانت های الهی چقدر ارزش قائلیم ودراین بازار فریب ودروغ به کدامین حیلت آسوده وآرام خود را به حراج فروخته ایم وچرا وچرا وچرا.......
درره منزل لیلی که خطر هاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
از سال نو و این همه هیاهو وفراغت وگذران اوقات- که خدا داند چقدرش مفید وروح افزا وچه اندازه اش تاریک وکسل کننده بود- بگذریم داستان اسباب بازی وعیار عشق که وعده اش را داده بودم شنیدنیست.براستی که بعضی ها هر چیزی را ولو هدیه ی اندک وناچیز را بدون هزینه وبه قول امروزی ها کشککی و بی هدف نمی دهند.یادم می آید برادر بزرگتری داشتم که برای آوردن سوغات یا هدیه ای کوچک برایم کلی شرط وشروط میگذاشت وهزار کار سهل وسخت را از گرده ام میکشید وتازه وقتی آن سوغات را با هزار امید وآرزو می آورد باز کلی از ما هزینه می گرفت تا خلاصه آن کادو پیچیده شده و مخفی شده را رو کندوعیان کند که چه تحفه ای برایمان به ارمغان آورده استکلی امورش را به واسطه اشتیاق و ولع ما به آن کادو غایب از نظر رتق وفتق می کرد.برخلاف این اخوی زیرک وعاقل ما برخی هستند دردادن هدیه وفاش کردن محتوای کادو عجله می کنند و بدون هیچ سیاست وکیاستی به سهولت آن را در اختیار قرار میدهند وخوب ببین تفاوت ره از کجا تابکجاست .یادم هست زن عمویی داشتم که از مشهد معمولا سوغاتی می آورد وبه سرعت اسباب بازی کودکانه را به بچه های فامیل میبخشید آنها هم با نگاهی و به اندک زمانی دمار از آن اسباب بازی در آورده وبساطش راجمع می کردندو انگار نه انگار که زن عموی بیچاره که از سر صدق ودوستی هدیه رابخشیده کاری کرده وزحمتی کشیده است.حالا شما بین این دو قصه ونتایج وثمرات هرکدام مقایسه کنید ....شاید باخودتان فکر کنید این آقای محترم اول سال جدید دلش خوش است قصه سرایی می کند آن هم ازنوع عجیب وغریبش ولی واقعیت برخی از قصه های عاشقی ما همین است شما هم فکر کنید ونظر بدید تا ادامه ماجرا را در پست بعدی واگویه کنم...
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تودر گل باشی
365 بار زمین دور خورشید را پیمود وتو ومن چند درجه حالمان عوض شد؟ راستی جشن تحویل سال برای سالگرد تحویل سال وزمین است یا تغییرو دگرگون حال من وشما....چه زیبا امیر المومنین فرمود «فلینظر الانسان نفسه اسائر ام هو راجع،یعنی انسان به فراخنای وجود خود بنگرد که آیا سیر می کند یا درجا می زند یا عقب گرد می کند.والبته اگر او سیر کننده وروبه تعالی وپیشرفت است باید جشن بگیرد وزهی سعادت والا همانی باشد که بوده یا بدتر وتاریک تر از گذشته شده باشد واحسرتا که مایه صد افسوس است وخرواری از خجالت .به فرموده حافظ.:
قدر وقت ار نشناسی وتو کاری نکنی
بس خجالت که ازین حاصل ایام کشی
راستی آیا حال شما در سال گذشته که دعای تحویل سال وحال را خواندید به بهترین حال ها تغییر کرد ؟آیا مقلب القلوب قلب شمارا در گرو الطاف خویش مرهون ساخت؟...آری امسال از خدا بخواهیم چند قدمی را در تغییر حالمان، نگاهمان، اخلاقمان، عبادتمان، گشاده دستیمان، آرزوهامان، و...یاریمان کند.اگر اینچنین نباشد هیچ بهانه ای برای شادی نوروز نداریم چون سال وماه روز همه نوشده ولی دل ها ودیده های ما کهنه وو فرسوده وبی اعتبار...پس همه برای هم دعا کنیم که ان الله مع الجماعه....سال نو برایتان مقرون ومحشون از برکات باشه.
راستی تا بحال فکر کرده اید رابطه بین عشق ومحبت واسباب بازی چیه مثال خیلی از عشقها ومحبت های مخصوصا دخترکان پرشور وعاطفی مثال اسباب بازی بچه هاست ...این قصه ومثالی که هزینه یه عشقو نشون میده ونرخشو عیان میکنه...شما هم کمی فکر کنید ونظر بدید داستانشو براتون خواهم گفت....
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
یکی از نشانه هایی که می توان فهمید آیا آنکه به عشق ومحبت دست دراز کرده در ادعایش صادق است یا نه آن است که آنکه عاشق حقیقیست برای رسیدن ودست یافتن به محبوبش هزینه می کند .هزینه ای که در آن معنای واقعی دوست داشتن یافت می شود.خیلی ها برای محبتشان اصلا هزینه نمی کنند حتی یک شارز دوهزار تومانی ،برخی اتفاقا در حد دوهزارتومان وبرخی قیمت های بیشتر وکمتر ولی واقعا هزینه جان آدمی این مقدار است؟چه داستانهای بلندی که در ادبیات ما از محبت ها وعشق های اعجاب بر انگیز سخن گفته وعشق را کالا نمی دانند بلکه آن را حقیقتی گفته اند که جان انسان در آن ذوب می گردد.ولی افسوس که چه مدعیانی که جان وابدیت ومعنای زندگی کسی را هزینه هوس خود می کنند.براستی چرا کالای جان وعمر در بازار پرفریب مدعیان دروغین اینقدر بی ارزش شده وبه قیمتی بسیار ناچیز آدمیات آدمیان به یغما برده می شود.در این بازار چه کسانی بیشترین ضرر را می کنند؟ادامه دارد....
گفته اند که عاشقان کشتگان معشوقند ،برنیاید زکشتگان آواز ...اما آیا برای عشق ومحبت خالصانه نشانه ای نیست؟ شما بگویید اگر کسی داعیه دار عشق است باید چگونه باشد ؟.چگونه خالص را از ناخالص وسره را از ناسره باید شناخت؟واقعیت آن است که جانهای مبارکی در دام عشق های پوشالین گرفتار می شوند وهمه سرمایه های وجودی ومعنوی خود را می بازند .اگر بدانیم عشق ومحبت خالصانه چگونه است آنگاه اسیر لحظه های هوس آلود دزدان گناهکار ونگاه پلید گدایان بی عاطفه وسست وجدان نخواهیم شد.منتظر باش والبته دیدگاه خود را سخاوتمندانه مرحمت کن....
خوش قصه ایست قصه عشقو وین عجب
از هر زبان که می شنوم نامکرر است
در معنای عشق سخن بسیار گفته اند ولی آنچه جوان امروز از عشق می فهمد ومی داند با آنچه در معنای واقعی آن یافت می شود متفاوت است.وای بسا عشق در قلب ودل جوان ی که ازجنس مرد است با آنچه دخترکان کوی وبرزن بدان آرزوها ی خوود را رقم می زنند ودل در گرو آن میدهند متفاوت باشد.عشق که ریشه در قلب ودل آدمی دارد آنچنان لطیف و گواراست که هر فرتوت خسته ای را نوازش می دهد وهر پیر شکسته ای را جوان می کند.ولی این مفهوم پر هیاهو که در ادبیات ما وسر زبان کودکان کوی وبرزن مفهوم واقعی خود را گم کرده منشا چه آسیب ها وآفت ها شده وبسیاری را خواسته یا ناخواسته عالمانه یا جاهلانه ،عامدانه یا از سر سهو به دام هوس انداخته وسرمایه های جوانی وزندگانی انسانهای عزیزی را به کام خود گرفته و.به بیان خاقانی:
عشق خوبان و سینه اوباش؟ نور خورشید و دیده خفاش ؟
وعجیب آنکه اهل سخن وادب ازفرط این همه ناکامی و افتادگی و خسارت حاصل از این عشق ادعایی ،درکنار تعابیر بلند از عشق ، عشق را معنایی مذموم ونفسانی گفته اند:
شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن ازحد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که میکشد مردم را بسوی خود جهت خلط، و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها. (منتهی الارب ). یامرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود، و گویند که آن ماخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند. (از غیاث اللغات ). اسم است از مصدر عشق [ ع َ ش َ / ع ِ ]، و آن بمعنی افراط است درحب از روی عفاف و یا فسق ، و گویند اشتقاق آن از عشقه است بمعنی لبلاب که بر درخت می پیچد و ملازم آن میباشد. (از اقرب الموارد). بیماریی است که مردم آن را خود به خویشتن کشد و چون محکم شد بیماری باشد با وسواس مانند مالیخولیا. و خود کشیدن آن به خویشتن ، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد. (ذخیره خوارزمشاهی )...ادامه دارد...
هزار وعده خوبان یکی وفا نکند....
به نظر شما مدعیان عاشقی در این هراج بازار محبت چقدر در ادعای خود صادقند؟چرا این واژه بلند معنا وشگرف در کوچه باغ آرزوهای ما گم شده ومدعیان بی خبر با استفاده از آن دل های پاک وخدایی را به مسلخ نابودی و هوس کشانده اند؟براستی چرا عشق های رنگی که فرجامی جز ننگ و بی مقداری ندارند جای خود را به گذشت وایثار وفدا شدن به معنای واقعی کلمه وصادقانه داده اند؟
چه شده که زبان حال بسیاری از کسانی که تاوان این ادعاهای توخالی را خورده اند این شده:
عشق کیلویی چند؟...
گاهی گره های زندگی آنچنان گلوی مارا می فشرد که امان از کف می دهیم وبی قرار کوچه وبرزن هر بیگانه ای می شویم.براستی که سوراخ دعا را گم کرده ایم ونمی دانیم فلسفه این همه نشدن ها چیست ؟ما عاشق های واقعی را فراموش کرده ایم .این حکایت را به جان ببین وخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
از بایزید بسطامی رحمه` الله علیه پرسیدند: چگونه به این مقام رسیدی؟
گفت: ده ساله بودم. همهی شب مشغول عبادت بودم. شبی مادرم از من خواست که چون هوا خیلی سرد است، پیش او بمانم و بخوابم. مخالفت با مادر برایم سخت بود. قبول کردم. آن شب خوابم نبرد. نماز شب نخواندم. یک دست بر دست مادرم گذاشته بودم و دست دیگرم زیر سر مادرم بود. تا صبح هزار قل هو و الله احد خواندم.
آن دستی که زیر سر مادرم بود، خشک شده بود. به خود گفتم، ای تن! رنج برای خدا بکش. وقتی مادرم متوجّه شد، دعا کرد و گفت: یارب! تو از او راضی باش و او را به مقام بالایی برسان.
دعای مادرم در حقّ من مستجاب شد و مرا به این مقام رساند.
این حکایت بایزید بود وخوشا به عاقبتش.....وای بر من اگر مادرم ازجان آهی برکشد و مرا نفرین کند....
دلیل عشق
عشق واسباب بازی(3)
عشق و اسباب بازی (2)
ازتحویل سال تا تحویل حال
عشق و اسباب بازی
عشق و هزینه
رسم عاشقی...
کدام عشق؟
عشق کیلویی چند؟ (1)
عاشق های فراموش شده(6)
عاشق های فرامو ش شده (5)
خواست او
عاشق های فراموش شده (4)
عشق های فراموش شده(3)
عشق های فراموش شده(2)
[همه عناوین(18)]
![]() |
![]() |